تبليغاتX
دل انگار ها

دل انگار ها

انگارهای روزانه من و همسرم

 

 

« وقتی تنهاییم ، دنبال یک دوست میگردیم ..............

وقتی پیداش کردیم دنبال عیباش میگردیم ................

وقتی از دستش دادیم دنبال خاطراتش میگردیم و............ باز تنهاییم ؛

قدر بدونیم »

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 21:35  توسط مصطفی علیگلزاده و مائده جعفری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
really you com in

1169  سال است
                     مردي منتظر آمدن 313 مرد است.

                                      چقدر مرد شدن زمان مي برد!

 

نمی آیی؟؟؟؟؟

ببین عمق وجودم را...همه عصیان و خود کامیست

و نقش خامه ام ...خامیست!!

نمی آیی؟؟؟... که مردان هم عصا از کور می دزدند!!؟؟

محبت را ببین در دست سارق های خوش سیما!!

نمی آیی؟؟

زنان کالای بازارند...از خود نیز بیزارند!!

...و مردان در پی کالایی که گو یا خواهران یا مادران شان هستند...

می کاوند دنیا را....

نمی آیی؟؟

ببین پر گشته از فکر سیاست کفه  دنیا

کسی دیگر برای لاله ای

عشقی

درختی

گیسوی یاری....نمی خواند!!

همه آواز می خوانند بهر سیم و زر هر روز

همچون مرغ دست آموز..

قربانت شوم !! ای عندلیب عشق  سودایی...نمی آیی؟؟ 

و لیکن نیک میدانی که درد ما...همه درد خودیت هاست!!

و فقدان تو...محصول منیت هاست!!

میدانم که میدانی...

و یا این درک خوبت نیک میدانم

چه تنهایی

...و تو که روح تن هایی...

به این دنیای سودایی.....نمی آیی!!!!

 

 

"عزیز، دیدنت را بهانه بسیار داریم اما بها، نه"

 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 19:43  توسط مصطفی علیگلزاده و مائده جعفری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
روزی مردی به سفر می رود. و به محض ورود به اتاق خود در هتل متوجه می شود که آن هتل به

کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ای میلی بزند . نامه را می نویسد اما در تایپ

آدرس دچار اشتباه می شود و بدون این که متوجه آن شود نامه را می فرستد .

در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی زنی که تازه از مراسم خاکسپاری همسرش به

خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا آشنایان داشته باشد به سراغ

کامپیوتر می رود تا ای میل های خود را چک کند.

اما پس از خواندن نخستین نامه غش می کند و بر زمین می افتد. پسر او با هول و هراس به

سمت اتاق می دود و مادرش را نقش بر زمین می بیند و در همان حال چشمش به صفحه

مانیتور می افتد.

گیرنده: همسر عزیزم

موضوع: من رسیدم

تاریخ: 1 شهریور 83 . می دونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش آنها این

جا کامپیوتر دارند وهرکسی به این جا می آد می تونه برای عزیزانش نامه بفرسته. من همین

الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو روبراه فردا می بینمت. امیدوارم سفر

تو هم مثل سفر من بی خطر باشه.
 
خوش باشید.
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 19:2  توسط مصطفی علیگلزاده و مائده جعفری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
بايد كه شيوه ي سخنم را عوض كنم
شد شد ، اگر نشد دهنم را عوض كنم
گاهي براي خواندن يك شعر لازم است
روزي سه بار انجمنم را عوض كنم
از هر سه انجمن كه در آن شعر خوانده ام
آن گه مسير آمدنم را عوض كنم
وقتي چمن رسيده به اينجاي شعر من
وقت است قيچي چمنم را عوض كنم
در راه اگر به خانه ي يك دوست سر زدم
اين بار شكل در زدنم را عوض كنم
پيراهني به غير غزل نيست در برم
گفتي كه جامه ي كهنم را عوض كنم
(( دستي به جام باده و دستي به زلف يار ))
پس من چگونه پيرهنم را عوض كنم ؟!
شعرم اگر به ذوق تو بايد عوض شود
بايد تمام آنچه منم را عوض كنم
ديگر زمانه شاهد ابيات زير نيست
روزي كه شيوه ي كهنم را عوض كنم
بايد پس از شكستن يك شاخ ديگرش
جاي دو شاخ كرگدنم را عوض كنم
مرگا به من كه با پر طاووس عالمي
يك موي گربه ي وطنم را عوض كنم
وقتي چراغ مه شكنم را شكسته اند
بايد چراغ مه شكنم را عوض كنم
عمري به راه نوبت ماشين نشسته ام
امروز مي روم لگنم را عوض كنم
تا شايد اتفاق نيافتد از اين به بعد
روزي هزار بار فنم را عوض كنم
با من برادران زنم خوب نيستند
بايد برادران زنم را عوض كنم !
دارد قطار عمر كجا مي برد مرا ؟
يارب عنايتي ، ترنم را عوض كنم
ورنه ز هول مرگ زماني هزار بار
مجبور مي شوم كفنم را عوض كنم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 23:42  توسط مصطفی علیگلزاده و مائده جعفری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سالی که گذشت سال عجیبی بود
شایع شد مردی از انسانهای نخستین
رئیس جمهور خواهد شد
گل یاس
با گلبرگهایش تجارت کرد
نیلوفر آبی در مرداب غرق شد
سالی که گذشت سال جدایی بود
پدری از پدر بودن استعفاء داد
کودکی زیر آوار مشقهای مدرسه پنهان شد
سالی که گذشت سال ترس بود
بدنم با من قهر کرد
پرواز برای مدتی غیر ممکن به نظر رسید
سالی که گذشت سال سرمایه گذاری بود
با سرنوشت معامله کردم
و ستاره ای خریدم از نوع دست نیافتنی
که هر شب تنهاي تنها

نگاهی بدان بیاندازم
سالی که گذشت
جنگلها تک درختی شدند
به محبت جایزهء بهترین دروغ سال اهداء شد
صداقت را نادرترین صفت سال نامیدند
انسانیت را ساده لوحی دانستند
دو روئی را ترویج دادند
آه...
خدا کند امسال همه چیز به روال عادی برگردد
خدا کند کسوف دائمی نشود
خدا کند ما را به سیاره ای دورتر نفرستند
میگویند "زمین هنوز بر شاخ گاو می چرخد"
پس من هم با خودم عهد کردم تا تحویل سال بعدی یک نفس بدوم
در خواب و بیداری یک لحظه نایستم
به پشت سر نگاه نیاندازم
به هر چه بر سر راهم سبز شد شک کنم
و هیچوقت به جز دروغ هیچ چیز نگویم!!
حتی به چشمهای خودم در آینه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 23:26  توسط مصطفی علیگلزاده و مائده جعفری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

ساقي امشب باده از بالا بريز باده از خم خانه مولا بريز
باده اي بي رنگ و آتش گون بده زان که دوشم داده اي افزون بده


اي انيس خلوت شبهاي من مي چکد نام تو از لب هاي من
محو کن در باده ات جام مرا کربلايي کن سرانجام مرا

يا علي درويش و صوفي نيستم

فاش ميگويم که کوفي نيستم

ياعلي لعل عقيقي جز تو نيست

هيچ درويشي حقيقي جز تو نيست

لنگ لنگان طريقت را ببين مردم دور از حقيقت را ببين

مست ميناي ولايت نيستم سرخوش از شهد ولايت نيستم

خيل درويشان دکان آراستند کام خود را تحت نامت خواستند

خلق را در اشتباه انداختند يوسف ما را به چاه انداختند

کيستند اينان رفيق نيمه راه وقت جانبازي به کنج خانقاه

فصل جنگ آمد تما شا گر شدند صلح آمد لاله پرپر شدند

دل به کشکول و تبرزين بسته اند بهر قتلت تيغ زرين بسته اند

موج ها از بس تلاطم کرده اند راه اقيانوس را گم کرده اند

يا علي بار دگر اعجاز کن

مشتهاي کوفيان را باز کن

باز کن چشمان نازآلوده را بنگر اين چشم نياز آلوده را

باز گو شعب ابي طالب کجاست آن بيابان عطش غالب کجاست

تا ز جور پيروان بوالحکم سنگ طاقت را ببندم بر شکم

تشنگي در ساغرم لب ريز شد زخم تنهايي فساد انگيز شد

آتشي افکند بر جان و تنم کين چنين بر آب و آتش مي زنم

تاول ناسور را مرحم کجاست مرحم زخم بني آدم کجاست

مرحم ما جز تولاي تو نيست يوسفي اما زليخاي تو کيست

شاهد اقبال در آغوش کيست؟ کيسه نان و رطب بر دوش کيست؟

کيست آن کس کز علي يادي کند بر يتيمان من امدادي کند

دست گيرد کودکان شهر را گرم سازد خانه هاي سرد را

اي جوانمردان جوان مردي چه شد? شيوه رندي و شبگردي چه شد؟

شيعگي تنها نماز و روزه نيست آب تنها در ميان کوزه نيست

کوزه را پر کن ز آب معرفت تا در او جوشد شراب معرفت

حرف حق را ازمحقق گوش کن وز لب قرآن ناطق گوش کن

گوش کن آواز راز شاه را صوت اوصيکم به تقو الله را

بعد از او بشنو ونظم امرکم تا شوي آگاه بر اسرار خم

خم تو را سر شار مستي مي کند بي نياز از هر چه هستي مي کند

هر چه هستي جان مولا مرد باش گرقلندر نيستي شبگرد باش

اي خروس بي محل آواز کن چشم خود بر بند و بالي بازکن

شد زمين لبريز مسکين و يتيم ما گرفتار کدامين هييتيم

با يتيمان چاره لا تقهر بود پاسخ سايل و لا تنهر بود

دست بردار از تکبر و ز خطا شيعه يعني جود و انفاق و عطا

باده مما رزقنا هم بنوش ينفقون نوش و در انفاق کوش

هم بنوش و هم بنوشان زين سبو لن تنالوا البرحتي تنفقوا
يا علي امروز تنها مانده ايم در هجوم اهرمن ها مانده ايم

يا علي شام غريبان را ببين مردم سر در گريبان را ببين
گردش گردونه را بر هم بزن زخم هاي کهنه را مرحم بزن

مشکها در راه سنگين مي روند اشک ها از ديده رنگين مي روند
مشکهاي خسته را بر دوش گير ا شکها را گرم در آغوش گير

حيدرا يک جلوه محتاج توام دار برپا کن که حلاج توام
جلوه اي کن تا که موسايي کنم يا به رقص آيم مسيحايي کنم

يک دوگام از خويشتن بيرون زنم گام ديگر بر سر گردون زنم
گام بردارم ولي با ياد تو سر نهم بر دامن اولاد تو

شيعه يعني شرح منظوم طلب از حجاز و کوفه تا شام وحلب
شيعه يعني يک بيابان بي کسي غربت صد ساله بي دلواپسي

شيعه يعني صد بيابان جستجو شيعه يعني هجرت از من تا به او
شيعه يعني دست بيعت با غدير بار ش ابر کرامت بر کوير

شيعه يعني عدل و احسان و وقار شيعه يعني انحناي ذوالفقار
از عدالت گر تو مي خواهي دليل ياد کن از آتش و دست عقيل

جان مولا حرف حق را گوش کن شمع بيت المال را خاموش کن
اين تجمل ها که بر خوان شماست زنگ مرگ و قاتل جان شماست

مي سزد کز خشم حق پروا کنيم در مسير چشم حق پر وا کنيم
اين دو روز عمر مولايي شويم مرغ اما مرغ دريايي شويم

شيعه يعني قسمت يک کاسه شير بين نان خشک خود با يک اسير
چيست حاصل زين همه سيروسلوک تاب وتاول چهره وچين وچروک

سالها صورت ز صورت باختيم تا ز صورت ها کدورت يافتيم
يک نظر بر قامتي رعنا نبود يک رسوخ از لفظ بر معنا نبود

گر چه قرآن را مرتب خوانده ايم از قلم نقش مرکب خوانده ايم
سوره ها خوانديم بي وقف و سکون کس نشد واقف به سر يسطرون

سر حق مستور مانده در کتاب عالمان علم صورت در حجاب
اي برادر عالمان بي عمل همچون زنبورند لاکن بي عسل

علمها مصروف هيچ و پوچ شد جان من برخيز وقت کوچ شد
از نفوذ نفس خود امداد گير سير معني را ز مجنون ياد گير

اي خوش آن جهلي که ليلايي شويم هر نفس لا گوي الايي شويم

تا به کي در لفظ ماني همچو من سير معني کن چو هفتادو دو تن

همچو يحيي گر نهي سر در طبق

مي شود عريان به چشمت سّر حق

همچو يحيي گر نهي سر در طبق

مي شود عريان به چشمت سّر حق

شيعه يعني عشق بازي با خدا يک نيستان تک نوازي با خدا

شيعه يعني هفت خطي درجنون شيعه طوفان ميکند در کاف ونون

شيعه يعني تندر آتش فروز شيعه يعني زاهد شب شير روز

شيعه يعني شير يعني شيرمرد شيعه يعني تيغ عريان در نبرد

شيعه يعني تيغ تيغ مو شکاف شيعه يعني ذوالفقار بي غلاف

شيعه يعني سابقون السابقون شيعه يعني يک تپش عصيان وخون

شيعه بايد آب ها را گل کند خط سوم را به خون کامل کند

خط سوم خط سرخ اولياست کربلا بارز ترين منظور ماست

شيعه يعني بازتاب آسمان بر سر ني جلوه رنگين کمان

از لب ني بشنوم صوت تو را صوت اني لا اري الموت تو را

يا حسين زلفت رها در باد شد وز شميمش کربلا ايجاد شد

صبر کن ني از نفس افتاده است ناله بر دوش جرس افتاده است

کاروان بي مير و بي پشت و پناه در غل و زنجير مي افتد به راه

مي رود منزل به منزل در کوير تا بگويد سرّ بيعت با غدير

شيعه يعني انتزاج نار و نور شيعه يعني راس خونين در تنور

شيعه يعني هفت وادي اظطراب شيعه يعني تشنگي در شط آب

مادر موسي که خود اهل ولاست جرعه نوش از باده جام بلاست

در تب پژواک بانگ الرحيل مي نهد فرزند بر دامان نيل

نيل هم خود شيعه مولاي ماست اکمل اوييم و او اولاي ماست

شيعه يعني تيغ بيرون از نيام

اين سخن كوتاه كردم والسّلام

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 17:30  توسط مصطفی علیگلزاده و مائده جعفری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

 

به تو مي انديشم ،

اي سراپا همه خوبي ،

تك و تنها به تو مي انديشم ،

همه وقت ،همه جا ،

من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم ،

تو بدان اين را ، تنها تو بدان .

تو بيا ،

تو بمان ، با من تنها تو بمان

جاي مهتاب به تاريكي شب ها تو بتاب !

من فداي تو ، به جاي همه گل ها تو بخند !

اينك اين من ، كه به پاي تو در افتادم باز ،

ريسماني كن از آن موي دراز ،

تو بگير ،تو ببند !

تو بخواه !

پاسخ چلچله ها را تو بگو ،

قصه ي ابر هوا را تو بخوان !

تو بمان با من ، تنها تو بمان !

در دل ساغر هستي تو بجوش

من همين يك نفس از جرعه ي جانم باقي است ،

آخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش !

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 18:41  توسط مصطفی علیگلزاده و مائده جعفری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
هر روز مي پرسم كه آيا دوستم داري

 تو جاي پاسخ بر نگاهم خيره مي ماني

 من در نگاه تو چه مي خوانم ؟

  نمي داني

 اما به جاي تو ، من پاسخ مي دهم - آري-

 ما هر دو مي دانيم

 چشم و زبان ، پيدا و پنهان رازگويانند

 و آن ها كه دل با يكدگر دارند

 حرف ضمير دوست را ناگفته مي دانند

 ننوشته مي خوانند

 من – دوستت دارم – را

 پيوسته از چشم تو مي خوانم

 ناگفته مي دانم

 من آنچه را احساس بايد كرد

 يا از نگاه دوست بايد خواند

 ديگر نمي پرسم

 ديگر نمي پرسم كه آيا دوستم داري

 قلب من و چشم تو مي گويد به من

                                                                         آري.......

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 18:33  توسط مصطفی علیگلزاده و مائده جعفری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


الهي از پيش خطر و از پس راهم نيست دستم گير كه جز فضل تو پناهم نيست.

الهي فرمودي در دنيا با آن چشم كه در توانگران مينگريد به درويشان و مسكينان ننگريد.

الهي كدام درد از اين بيش كه معشوق توانگر باشد و عاشق درويش(فقير).

الهي ديگران مست شرابند و من مست ساقي، مستي ايشان فاني است و از من باقي.

الهي چو آتش فراق داشتي با آتش دوزخ چه كار داشتي.

الهي هركه را داغ محبت خويش نهادي خرمن هستي اورا به باد نيستي بر دادي.

الهي به حور و قصور ننازم اگر نفسي با توپردازم، اگر به دوزخ بري دعوي دار نيستم و اگر به بهشت بري خريدار نيستم.

الهي گل بهشت در نطر دوستان خار است و جوينده ي تورا با بهشت چه كار است.

الهي بهشت بي تو جاي شادي نيست و جز از دوستي تو، روي آزادي نيست.

الهي اگر از دوستانم حجاب بردار و اگر مهمانم ، مهمان را نكو دار.

الهي اگر كار به گفتاراست بر سر همه تاجم و اگر به كردار است به موري محتاجم.

الهي اگر اين بنده را نميگيري خود را نگر و آبروي من پيش دشمن مبر.

الهي دلي ده كه در شكر تو جان بازيم و جاني ده كه كار آن جهان باز سازيم.

الهي دستم گير كه دست آويز ندارم ، وعذرم بپذير كه پاي گذير ندارم.

الهي مگو چه آورده ايد كه از درويشانيم و مپرس چه آورده ايد كه از رسوايانيم.

الهي نگاهدار تا پشيمان نشويم و به راه آر كه سرگردان نشويم.

الهي يافت تو آرزوي مااست و دريافت تو نه به قوت بازوي ما است.انرا كه خواندي واسطه اي در ميان نبود و

آنرا كه راندي هيچ گناه نكرده بود.

الهي اگر يكبار بگويي بنده من، از عرش بگذرد خنده من.

الهي چون به تو نگريم پادشاهيم تاج بر سر ، وچون بر خود نگريم خاكيم، بلكه از خاك كمتر.

الهي اگر پاكان را استغفار بايد ناپاكان را چه بايد كرد.

الهي هركه باتو سازد گويند ديوانه است و هركه به خود پردازد از تو بيگانه است. چون خود داني كه اين ترانه است هدايت فرما كه عذرها بهانه است.

الهي چون حاضري چه جويم و چون ناظري چه گويم؟

الهي همه ميخواهند كه در تو نگرند و من ميخواهم كه تو در من نگري.

الهي تو بساز كه ديگران نداند و تو نواز كه ديگران ندانند.

الهي طاعت مجوي كه تاب آن نداريم و از هيبت مگوي كه تاب آن نياريم.

الهي نفسي ده كه حلقه عبوديت تو در گوش كند و جاني ده كه زهر حكمت تو نوش كند.

الهي اگر گريخته بودم تو خواندي ، ترسيده بودم بر خوان (سفره) تو نشاندي. در آغاز ميترسيدم كه مرا بگيري به بلاي خويش. اكنون ميترسم كه مرا بفريبي به عطاي خويش.

الهي اگرچه نور در عبادت است ، اما كار به عنايت است.

الهي آفريدي رايگان و روزي دادي رايگان ، بيامرز رايگان كه تو خدايي نه بازرگان.

الهي اگرچه گناه من از افزون است اما عفو تو از حد بيرون است.

الهي به حرمت آن نام كه تو آني وبه حرمت آن صفات كه چناني ، به فريادم برس كه ميتواني.

الهي همه از تو ترسند و من از خود، زيرا از تو همه نيكي آيد و از من همه بدي.

الهي چون تو در غيب بودي من در عيب بودم . و چون تو از غيب پيدا شدي من از عيب جدا شدم.

الهي بيزارم از آن طاعتي كه مرا به عجب آورد و بنده آن معصيت هستم كه مرا به عذر آورد.

الهي چون توانستم ندانستم و چون كه دانستم نتوانستم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 18:9  توسط مصطفی علیگلزاده و مائده جعفری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

منتظر آن اتفاق خوب باش

به محض آنکه آن اتفاق بيافتد

تنهايي به روشنائي درون

تنهايي به آرامش خيال

تنهايي به تجربه اي شيرين بدل خواهد شد

آن روز نزديک است

مسرور باش

بخوان و با زندگي برقص

راهي که تو خود را در آن پيدا کني

معجزه عشق است

زيرا که

تشنه به چشمه خواهد رسيد

دل مشتاق عاشق خواهد شد

و در هاي بسته يکي يکي باز خواهند شد

بيدار خواهي شد

درست مانند گلي کوچک

که زيبائي خود را

با شکــــوه و طنازي

به تو دلبرانه پيشکش مي کند

خواهي شکفت

در يک لحظه شگفت انگيز

حمايت عشق الهي  در

شور و سر مستي درزندگي تو

جاري خواهد شد

و آرامش ملکوتي

شروع به باريدن خواهد کرد

زيراعشق نمي تواند در جائي غير از قلب تو بشکفد

منتظر آن اتفاق خوب باش

پس مبارزه کن براي يک عمر زندگي عاشقانه

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 23:0  توسط مصطفی علیگلزاده و مائده جعفری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin